تبليغاتX
خدايا ! هميشه در ذهن من باش...

خدايا ! هميشه در ذهن من باش...

غمگينم

چونان پيرزني كه آخرين سربازي كه از جبگ بر مي گردد...

پسر او نيست!

+ نوشته شده در  90/02/13ساعت 22:23  توسط polaris  | 


فرقي نمي كند زن باشي يا مرد...

همين كه تن داده اي

ولي دل نداده اي ،

فاحشه اي...


+ نوشته شده در  90/01/13ساعت 23:22  توسط polaris  | 

اي وطن برخيز تا به راه افتيم

ديگر اين جا جاي ماندن نيست

در تو اي وطن نمي توان ماند

بي تو اي وطن نمي توان زيست

اي وطن برخيز تا به راه افتيم
+ نوشته شده در  89/10/28ساعت 0:31  توسط polaris  | 

شبی به خواب می روی و دیگر

هیچ کس از خواب بیدارت نخواهد کرد

این سطرهایی که گفتم معنای مرگ نیست مرگ ماجرای قشنگی ست

 

رودخانه ای ست که رویاهایش را به دریا می ریزد

و ماهیانش را

و رازها و اوازهایش را

 

آن سطرهایی که گفتم معنای موی سپیدی ست بر پیشانی بلند رویاها

مردابی دور مانده از تمام دریاها

معنای عادت است و فراموشی

یعنی که زنده ای

ولی خاموشی

 

گوش کن ........... به نتهایی که پشت پنجره می خورند . با ....... را ....... ن

باران باش

کسی به باران عادت نمی کند

هر بار  که بیاید

خیس می شوی

و دوباره از یاد می روی ...

+ نوشته شده در  89/04/09ساعت 0:10  توسط polaris  | 

" غبار آزادی "

با قلم در افتادی تا شکسته ای آنرا!
با زبان در افتادی تا که بسته ای آنرا!
هر چه را که می خواهی!
یا ببند یا بشکن!

با سکوت گویایم،
با شعور بیدارم،
با نیاز ادراکم،
با پیام احساسم،
با سروش در گوشم،
با دلم چه خواهی کرد!؟
ای غبار آزادی!

مجتبی کاشانی
+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 6:15  توسط polaris  | 

...

پدر كودك را بلند كرد و در آغوش گرفت .

كودك هم می خواست پدر را بلند كند.

وقتی روی زمين آمد ، دست های كوچكش را دور پاهای پدر حلقه كرد تا پدر را بلند كند

ولی نتوانست.

با خود گفت حتما چند سال بعد می توانم .

20سال بعد پسر توانست پدر را بلند كند .

پدر سبك بود

به سبكی يك پلاك و چند تكه استخوان...

                                        

+ نوشته شده در  88/04/15ساعت 21:40  توسط polaris  | 

ای روی برافروخته‌، خود پرچم‌ ره‌ باش‌...!


گرك ها خوب بدانند در اين ايل غريب
گر پدر مرد  تفنگ  پدری هست  هنوز

گرچه مردان قبيله همگی كشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نيست نترسيد كه در قافله مان
دل دريايی و چشمان تری هست هنوز
 
خانم زهرا رهنورد
 
+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 16:0  توسط polaris  | 

حسين پناهي

نيستيم....

به دنيا می آييم،

عكس يك نفره می گيريم !

بزرگ می شويم  ،

عكس دو نفره می گيريم !

پير می شويم ،

و بعد

دوباره باز

نيستيم....



+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 22:54  توسط polaris  | 

خدایا چه نعمت بزرگی ست نهراسیدن از مرگ...

 

و چقدر زود دلم تنگ مي شود...

يك ، دو ، سه ، ... نه ! هفت روز است كه از ميان ما رفته.

به همين زودي ... يك هفته از نبودنش گذشت و فردا ديگر خاطره اي نيز باقي نمي ماند،

گويي سال هاست كه در ميان ما نيست...

 

يك دنيا اشك ريختم و گريه كردم ، گريه كردم ، گريه كردم...

اكنون به راستي نمي توانم رفتنت را باور كنم ... نه ... تصور آن خيلي سخت است...

 

روز هنگام رفت...

آخر مادربزرگ عادت داشت قصه هايش را ظهرها بگويد ... وظهر رفت ... وچه راحت و آرام...

 

خسته شده بودي ؟ من هم خسته شده ام ، قصه ي زندگي آخرش اين است...

مزه اش رفته بود ؟ دهان من هم گس شده است...

افسوس و هزاران افسوس...

 

و خوبان را براي وصال ساعتي مقرر است و هركس كه من دوستشان داشتم...

تا در ساعات آغازين روز جمعه و در شب شهادت زهراي مرضيه ... مادر بزرگ دلبندم به معبودش

 بشتابد... تا از او دنيايي از خوبي خاطره شود...

و خدايش بپذيرد و بيامرزد...

 

براي آن هايي كه روزگاري قلبشان براي ما مي تپيد و اكنون دل هايمان برايشان تنگ شده...

فاتحه اي بخوانيم...

                                         

 

 

+ نوشته شده در  88/02/22ساعت 17:2  توسط polaris  | 

من شرمنده ي توأم...

 

من شرمنده ي توأم...

اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند مي شود

همه از هم مي پرسند: «چه كسي مرده است؟!!».

چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا تو را براي مردگان ما نازل كرده است.

 

من شرمنده ي توأم!!

اگر تو را از يك نسخه ي علمي به يك افسانه ي موزه نشين مبدل كرده ام.

يكي ذوق مي كند كه تو را بر روی برنج نوشته!

يكي ذوق مي كند كه تو را فرش كرده!

يكي ذوق مي كند كه تو را با طلا نوشته!

يكي به خود مي بالد كه تو را در كوچكترين قطع ممكن منتشر كرده...!

آيا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازي كنيم؟

 

من شرمنده ي توأم!!

اگر حتي آنان كه تو را مي خوانند و تو را مي شنوند آن چنان به پايت

مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند!

اگر چند آيه از تو را به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد مي زنند:

«احسنت...!!»

گويي مسابقه ي نفس است!

 

من شرمنده ي توأم!!

اگر به يك فستيوال مبدل شده اي!

حفظ كردن تو با شماره ي صفحه!

خواندن تو از آخر به اول!

يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟!

اي كاش آنان كه تو را حفظ كرده اند، حفظ كنيم تا اين چنين تو را اسباب

مسابقات هوش نكنند.

حفظ كنيم كودكي را كه با ايما و اشاره آيات تو را پانتوميم مي كند!

 

من شرمنده ي توأم...

اگر نيزه هاي عمرو عاص هاي عصر مدرنيته همچنان پاره هاي تو را بر سر

خويش دارند،

اگر روزهاي جمعه كه به فرمان تو روز «...و ذروا البيع...» است بازارها رونق دارد،

اگر عروسان برهنه قطع بزرگي از تو را به رسم سنت مي بوسند و با ژستي

داماد كش با تو عكس يادگاري مي گيرند.

 

من شرمنده ي توأم!!

اگر هنگام خريد خانه تو را كنار آب و آيينه اي به نگهباني از خانه ام گمارده ام!

اگر ده ها تفسير بر تو نوشته ام و هنوز عدالت را حتي هجي هم نمي توانم...

نه! نمي خواهم كرد!

اگر كنت گريك انگليسي از مهندسي آب و خاك به تو رسيد  ما از الهيات و

عرفان و فلسفه و كلام و حديث  حجابي بر خويش كشيده ايم.

اگر مردگان به آواي تو شاد مي شوند و بر جهل ما زندگان كه تو را جز براي

سنت ها وانهاده ايم نميدانم مي خندند يا مي گريند؟

 

روزي در مدرسه ي اسلامي... به رفتار ناپسند دانش آموزي انتقاد كردم،

با افتخار گفت تو بهتر مي داني يا من كه حافظ قرآنم؟!!!

چقدر هزل است كه آل سعود را به خاطر بي كفايتي شان بر توليت

حرمين شريفين و تزويرشان در چاپ 2 ميليون جلد قرآن در حج هر سال

محكوم مي كنيم!

لابد نمايشگاه هاي عظيم قرآني ما در هر ماه رمضان مشت محكمي بر

دهان آنان است!!!؟

 

خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو...

آنان كه وقتي تو را مي خوانند چنان حظ مي كنند كه گويي قرآن همين

الان به ايشان نازل شده است.

آن چه ما با تو كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت

كشيده ايم.

من شرمنده ی توام قرآن نورانیم...!!!

                   

                      

 

            

+ نوشته شده در  88/02/02ساعت 22:57  توسط polaris  | 

بنويس...


بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 

بعد از همان تصميم کبري ابرها هم

 

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

 

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد

 

حتي براي خوردنش دندان ندارد

 

انگار بابا همکلاس اوّلي هاست

 

هي مي نويسد اين ندارد، آن ندارد

 

بنويس : کي آن مرد در باران مي آيد

 

اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟

 

ايمان ! برادر! گوش کن، نقطه سر خط

 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد...!

+ نوشته شده در  87/08/25ساعت 0:49  توسط polaris  | 

منظومه ها

 

پس اين ها همه اسمش زندگي است.
دلتنگي ها...دل خموشي ها...ثانيه ها...دقيقه ها...
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي که برايت نوشته ام برسد.

 
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم...
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشک عشق باقي گذاشته ايم.

 
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملکوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فکر من...


واقعا فکر کن که چه هولناک مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس را برمي داشتند
و همين طور ريگ ها
و ماه
و منظومه ها


ما نيز بايد دوست بداريم ...

آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست.

 

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 23:42  توسط polaris  |